از یک وعدهی ساده تا یک دیدار در آسمان
انگار یه داغ بزرگ، روی همه داغها نشست… انگار ستون دل خیلیها فرو ریخت… بچههایی که آرزوی دیدنش رو داشتن… بچههایی که با اون دلهای پاکشون گفته بودن «میخوایم بریم پیش رهبری»…
فرشتههای بیادعا در دل ویرانی
شدت انفجار همهچیز رو بههم ریخته بود. شیشهها یکی یکی شکسته و روی زمین پخش شده بودند، در و دیوار آسیب دیده بود و خونهای که روزی مأمن آرامشمون بود، حالا ساکت و زخمی، شبیه یک ویرانه ایستاده بود. گرد و خاک همهجا رو گرفته بود و انگار حتی هوا هم بوی غم میداد.
برای ماکان… کودکِ بینشانِ آوار
ماکان عزیز… مادرت هنوز صدایت میزند، هنوز چشم به راه است… چشم به راه معجزهای که تو را برگرداند، حتی اگر فقط برای یک آغوشِ آخر باشد…
لنگ کفش کوچک، نشانهای از بیگناهی در دل ویرانی
این لنگ کفش، ساده و معمولی، در دل جنگ و خشونت، نشان از دنیایی داشت که در آن هر فرد، حتی با کوچکترین و معمولیترین آرزوها، در خطر است.
ایران، همیشه توی دلها و بغل مادر
اون بچه با پرچم ایران توی بغل مادرش به خواب میره و وقتی میخوابه، انگار توی خواب چشماش دوخته میشه به افقهای دور و بلند، به تمام افتخارات و قهرمانیهایی که ایران توی تاریخش داره.
کنار یک مزار کوچک، دلی که هرگز آرام نمیگیرد
و چه تلختر آنکه این داغ، از حادثهای دردناک در مدرسهای در میناب بر دلها نشست… کودکانی که باید در حیاط مدرسه میخندیدند، نامشان با اندوه گره خورد…